تبليغاتX
DarK meMory
thiS iZz miRror Of mA feeLing
سال جدید و شکهای جدید

چه میبیند این فلک زده ی دو عالم

در خواست کمک از که می کند

از آنهایی که خود باعث بدبختیهایش شدند؟!

دلش می خواهد ببیندش و حال و روزش را گریه کند

بزودی

منتظر باید ماند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط biGwig | 
خیلی وقته دیگه نمیترسه

دست من درازه ...مثه همیشه
آدمای مثه اون میان و میرن همشونم دستمو میگیرن میان بالا
 میرسن
 و میرن
آدمای مثه اون زیادن
من یکی و می خوام مثه خودم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط biGwig | 
مسخرس !!!

 

مدتهاس داره خودشو .... می ده می گه :

دستمو بگیر 

میترسه غرق شه یا یخ بزنه اخه سرد

 

حالا تازه فهمیده طرف به پاهاش غل و زنجیر بسته

 

زورکی که نمیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط biGwig | 

با دندانهاي زرد و چركش لبخندي هرزه تحويلش مي دهد
مرتيكه ي چروك
اغوشش را براي دخترك باز مي كند و مي خواند او را
مي خواهد دربر بگيرد بازوان سردش را
بدنش متعفن از بوي گناه
لحظه اي مكث
قهقه اي وحشيانه و كثيف
و دخترك خود را از لابه لاي پتو مي رهاند...
هنوز هوا تاريك است
و كابوس ها تمامي ندارند
دخترك خاموش شده

_____________________________________

ادغام حس و حال من از 2 فيلم

فقط همين

نه بيشتر

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط biGwig | 
نگاه زاده ي علاقه ست

نگاهت مي كنم 

لبخند بزن

 

__________________________________

جمله ي اول و پرويز پرستويي يه جا گفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط biGwig | 
يک..... دو..... سه..... چهار..... پنج...

 قدماشو مي شمرد.روي يه طناب نازک نازک راه ميرفت

 آروم آروم .تنهاي تنها. فقط طناب رو مي ديد!!!

 ديگه هيچي نبود نه مبدا نه مقصد نه افق دور هيچي سياه سياه

 اون بود و سياهي وطناب زير پاش و پاهاي خستش که داشتن تلاش مي کردن ....

چهارده .... پونزده...شونزده.....طناب مثه زندگيشِ

 وقتي زندگي ام مي کرده انگار روي طناب نازک راه مي رفته بازم مي ره انقد که

 ديگه نمي تونه يه وري مي شه و مي افته.......................................

اما يکي گرفتش ... يه دست دستشو گرفت و فرياد خفشو ساکت کرد

سرشو که آورد بالا ديد يه دست گرم که از نور اومده بيرون و اونو مي کشه بالا.................

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

.*..عشق واقعی اون دست

miZty دعوتم کرد منم قبولیدم .

منم هر کی که میاد اینجارو  دعوت می کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط biGwig | 

 

به اسمان نگاه كردم (بيچاره ي مهربون )  لبخند زد
چشمهايم را بستم ,كه انگار مقصر اوست, دلم از جاي ديگري پر بود دق دليش رو سر او در اوردم

امشب هم دلم پر است

به ديدارش رفتم لبخند زدم

رويش را برگرداند شايد
دلش از جاي ديگري پر بود دق دليش را سر من در اورد ...

_____________________________________________________________

از عروسك خيمه شب بازي بودن خسته شدم
از لبخند احمقانه خسته شدم
ميشه صورتم و برام خط خطي كني و نخامو پاره ؟!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط biGwig | 
چشماشو بست و سرشو اروم گذاشت رو شونش
تو دلش گفت اخیش بالاخره یه تکیه گاه , يكي كه مي مونه !!!
خواست حرف بزنه اما سكوت رو ترجيح داد باد موهاشو بهم می ریخت
چشماشو باز کرد تا  نگاش کنه بهش لبخند بزنه اما
دید به یه تیکه سنگ تکیه داده ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط biGwig | 
گاهی حتی از خودمم ابله تر می شوم ...!!!

 

                          ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می تونم الکی الکی هرجی می گرو باور می کنم می تونی توم باور کن نمی تونی ؟!!

! بجهنم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط biGwig | 
داشتن دعوا می کردن، جیغ و داد و فحشو .... خیلی بد بود. یوهو افتاد به جونش زدش .. می زدش .. موهاشو می کند .. اون سعی می کرد از خودش دفاع کنه اما نمی تونست . التماس می کرد .. اما انگار اون دیوونه شده بود! یه لحظه که فک می کرد اوج عصبانیتشه دستشو انداخت و گوشواره ی اونو کشید ... خون ! خون از گوشش می اومد .. حالا فهمید !!!
فهمید دیدن خون .. جیغ .. التماس و زجر اون می تونست آرومش کنه!  پس شروع کرد به کتک زدن .. بیشتر ... اونقدر زدش تا تمام صورتش (گوشه ی لبش،  دماغش و  کنار یکی از پلکاش ) خونی بود !
اما .. هنوز ارضا نشده بود، یه حسی بود که می گفت " بیشتر " ! پس چاقوشو دراورد و شروع کرد به خط خطی کردن بدنش ... از صورتش شروع کرد .. و بعد گردن و دست ها و و بدن کبود و سختش و پاهاش ... با چاقوش خط خطی می کرد ... خون می اومد ... روی پوست مجروحش با خون می نوشت " ازت متنفرم!  حالم ازت به هم می خوره .. بمیر لعنتی!! " و ....
تمام اتاق پره خون شده بود .. تمام صورت و بدن اون ... تمام لباساش و دستاش و حتی صورت خودشم خون خالی بود !
حالا ارضا شده بود . پس چاقوشو لیسید و تمیز کرد و گذاشت سر جاش .. توی جیبش ، و از اتاق رفت بیرون ....

.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط biGwig |